فیلم پروژه فلوریدا به درون یکی دیگر از مناطق فقیر نشین کشور آمریکا می پردازد. داستان فیلم پروژه فلوریدا به بررسی زندگی بابی (ویلم دفو) و دختر شش ساله اش به نام مونی (بروکلین پرینس) در طی تعطیلات تابستانی همراه با شگفتی و ناراحتی می پردازد. مونی به شرارت و ماجراجویی با همتایان خود می پردازد. او با مادر سرکش ولی غم خوار خود همراه می شود. همه این ها در حالی برای این دختر شش ساله رخ می دهد که او در زیر سایه مرکز تفریحی دیزنی ورد یا دنیای دیزنی در حال زندگی کردن می باشد.
فیلم "پروژه فلوریدا" فیلمی پر معنی و پر از تلخیها و شیرینیهاست. بدون شک این فیلم برتر از برخی نامزدهای اسکار 2018 است. بخشی از فیلم مربوط به زندگی روزمره و ساده کودکان است و بخشی زندگی روزمره و سختیهای بزرگسالان. فیلم علی رقم داستان ساده جزئیات زیادی دارد. اتفاقات پروژه فلوریدا اگر چه چندان با فرهنگ ایرانیها مشترک نیست اما میتوان عمق ماجرا و مشکلات را حس کرد. کارگردان سعی نکرده است صحنهها را با موسیقی متن احساسی و از واقعیت دور کند. در مقابل زوایای دوربین مخصوصا از خانههای گروهی، زندگی دور افتاده این افراد سطح پایین را به بیننده القا میکند. البته نمیتوان گفت همه مشکلات بزرگسالان به وضعیت جامعه باز میگردد و خود آنها نیز گناهکار هستند. اما قضاوت بر عهده خود بیننده قرار داده شده است. با اینکه اکثر بازیگران این فیلم نامآشنا نیستند اما توانستهاند نقش خود را به خوبی ایفا کنند. دلیل این نتیجهگیری هم احتمالا این است که نمیتوان تصور کرد بازیگر دیگری این نقش را ایفا کند و برتری فاحشی نسبت به بازیگران فعلی داشته باشد. بازیگر مشهور فیلم، ویلم دفو است که شاید با بازی در سری قدیمی مرد عنکبوتی هنوز هم برای برخی چهره او چندان دلنشین نیست. با این حال او در این فیلم کاملا متفاوت است. دفو نقش یک آچار فرانسه در یک محوطه بزرگ را بر عهده دارد. سر و کله زدن او با همه، نشان از اعصاب قوی او و بلوغ و تجربه کافی است که میتواند رضایت افراد مختلف را جلب کند. او در یک لحظه ممکن است با کسی درگیر شود اما با شروع روز بعد همه چیز فراموش شده و از نو آغاز میشود. در نهایت این فیلم اگر چه بینظیر نیست اما در سال کمفروغ سینمای هالیوود، جزو نمونههای سطح بالا محسوب میشود. اگر به دنبال فیلمهای اکشن نیستید دیدن این فیلم را پیشنهاد میکنم.
تایتانیک، قصه عاشقانهی دو جوان از طبقات اجتماعی متفاوت است که در سفر افتتاحیهی بزرگترین کشتی جهان با هم آشنا میشوند. رز، دختری جوان و اشرافی، برای فرار از یک ازدواج اجباری، خود را به دریا میاندازد و توسط جک، یک هنرمند فقیر و سرزنده نجات مییابد. با وجود مخالفتهای اطرافیان، عشق بین این دو جوان شکوفا میشود؛ اما سرنوشت تلخی در انتظارشان است.
داستان «عطش مبارزه » در آینده رخ می دهد. در این زمان حکومتی ستمگر به نام کاپیتول، همه ساله از میان ۱۲ منطقه ای که بر آنها حکمرانی می کند، از هر منطقه پسر و دختری را بر می گزیند تا در یک رقابت خشن با رقبای شان از منطقه های دیگر مبارزه کنند، در حالی که کل مراحل مبارزه از تلوزیون برای مردم پخش شده و در نهایت کسی برنده می شود که تنها فرد زنده مانده در این رقابت باشد. «کتنیس اوردین» داوطلب میشود تا به جای خواهر کوچکترش که از منطقه آنها برگزیده شده، به مبارزه برود...
داستان فیلم دربارهٔ پسر ۱۸سالهٔ یتیم و فقیری ساکن بمبئی به نام جمال ملک است که در مسابقهٔ « چه کسی میخواهد میلیونر شود ؟ » شرکت کرده و موفق شده تا مرحلهٔ پایانی پیش برود ؛ همین باعث مظنون شدن پلیس به تقلب در مسابقه می شود و وی را دستگیر میکنند. بازرس پلیس به او میگوید به شرطی آزادش میکند که جمال داستان زندگیش را برای او تعریف کند…
"دکتر رایان استون" یک مهندس پزشکی نابغه در اولین ماموریت خود با شاتل فضایی به همراه فضانورد کهنه کار "مت کاوالسکی" در آخرین ماموریت پیش از بازنشستگی به فضا فرستاده می شوند.اما در یک گردش روتین فاجعه ای بزرگ رخ می دهد.شاتل بطور کامل متلاشی شده و آنها را در فضای بیکران و بدون جاذبه سرگردان می کند...
در طی ماموریت سفر به مریخ . فضانورد مارک واتنی به طوفان شدیدی بر میخورد که با خوش شانسی میتواند جان سالم بدر ببرد اما حالا با اندکی وسایل برای زنده ماندن او تنها داخل سرزمین مریخ است و باید راهی برای مخابره با زمین پیدا کند تا زنده بماند...
امریکا. در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۸۸، نوجوانی به نام «دانی دارکو» (جیک جیلنهال) یک شب توی خواب راه می افتد و از خانه خارج می شود و با خرگوش غول پیکر و زشت رویی به نام «فرانک» (دووال) ملاقات می کند که به او می گوید دنیا۲۸ روز و ۶ ساعت و ۴۲ دقیقه و ۱۲ ثانیه ی دیگر نابود خواهد شد …
نینا سیرز دختری است که همه دوران کودکی و نوجوانی خود را به فراگیری و تمرین رقص باله گذراندهاست. نینا به عنوان یک بالرین حرفهای و ستاره یک شرکت معتبر، در تلاش برای بهدست آوردن نقش اول باله معروف دریاچه قو اثر چایکوفسکی است. اما مدیر شرکت و طراح رقصهای این باله، که در مورد توانایی نینا برای این بازی در دو نقش قوی سفید و معصوم و قوی سیاه اغواگر، مطمئن نیست، قابلیتهای او را زیر سئوال میبرد.
داستان فیلم درباره شکارچی پوستی به نام "هیو گلس" (لئوناردو دیکاپریو) است که در حین شکار مورد حمله ی یک خرس قهوه ای قرار گرفته و دو مرد که در این شکار همراه او بودند، وسایلش را دزدیده و او را نیمه جان رها می کنند؛ او جان سالم به در میبرد و 350 مایل را در طبیعت وحشی می پیماید تا از کسانی که به او خیانت کرده اند، انتقام بگیرد...
عروس آدم کش به راهش برای انتقام گیری از رئیس سابقش «بیل»، ادامه میدهد. دو عضو باقی مانده از گروهی که چهار سال پیش به او خیانت کردند، هدف های جدید او هستند.